افق

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم
همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم
جاری تو چشمهای منتظر م


تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم

نوشته شده در ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

به او بگویید دوستش دارم...به او که با نگاهش آشنام...به او که لبانش بروی من می خندد...به او که اخم می کند اگر از بی وفایی بگویم...به او که دستهایش را در دستانم قفل می کند و با من قدم می زند ...

"به او بگویید دوستش دارم...به او که صدای پایش را می شنوم...به او که لحن کلامش را می شناسم...به او که عمق نگاهش را می فهمم"

به او بگویید دوستش دارم...به او که قلب به ظاهر سنگش،به وسعت دریایی ست مرا در خود غرق کرده است....به او که مرا از این دنیای خاکی به سرزمین نور و عشق و شور برده است...

به او بگویید دوستش دارم بشتر از آنکه بداند...بیشتر از آنکه تصور کند..

-عشقم ،من شما رو عاشقم....می فهمی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟


-کاظم بهمنی

پ.ن: این روزا سخته....تلخه...کاش زودتر بگذره...

پ.پ.ن: پاییز سال پیش بهترین روزای زندگیم بود....بزرگ شدم...عاشق شدم....زنده بودم و زندگی کردم...امسال عاشق ترم از قبل...امسال پاییز با همه ی پاییزیتش نتونست کاری کنه که بخندم...که از ته دل شاد باشم...خدایا یه چیزی بگو برای دلم که آروم بگیره....

چرا نمی باره این آسمون لعنتی؟؟؟؟؟

پ.پ.پ.ن: رویاهام پر شدن از خاکستر آرزوهایی که دیگه هیچ امیدی به دوباره زنده شدنشون ندارم..... سیگارم دیگه دردمو دوا نمیکنه....

به تو: بقرصی میقرصیااااا....وا بدی وا میدیاااا

نوشته شده در ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

به اندازه ی تمام لحظه های ندیدنت خسته م...به اندازه ی تمام بی تو بودن ها خورد شدم...نمی بینی...نمیفهمی...صدای تو همه چی رو برای چند لحظه درست میکنه...امید دیدنت سرحالم میکنه...اما همش سرابه...اگرم به واقعیت تبدیل بشه،خیلی زود تموم میشه...خیلی زود...خسته م....خسته م

راستی گلم،مبارک باشه...خوشیاتم بدون من جشن بگیر...

نوشته شده در ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

شاید بهترین راه برای غر زدن و اعتراض کردن، خفه شدن باشد، نگاه کردن باشد. این خوبی را دارد که وقتی حرف نزنی و همه چیز را بریزی توی دلت، زود موهایت سفید می شود و بیشتر از هر زمان دیگری سیگار می کشی و دق می کنی و می میری و اگر هم دق نکنی از سرطان ریه یا ایست قلبی می میری و خلاص....

پ.ن: همه ی "او" های عالم هم که جمع شوند،تو نمی شوی...

پ.پ.ن: دلم رو نشکون...گناه دارم....

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

نه قهوه ی تلخ
نه پیک های مکرر
یک جرعه صدایت که به آخر اسمم " میم" اضافه کرده ای برایم کافیست....

نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

بی خوابی شبهایم را به چه تعبیر کنم که شب آرامش نگاه تو را برایم زمزمه می کند...

آرام بخواب که من بیقرار بیدارم تا تو آرام بخوابی،

آرام بمانی....

دلتنگتم عشق من ...

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

تو باشی
باران باشد
و کوچه ای بی انتها
دنیا را میخواهم چه کار؟

نوشته شده در ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

رو به تو سُجده میکنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمیزنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست


قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد




عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و پرمهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد

و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید،زیر پاهامان ریخت

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

همه ی آرزوم خوشبختی توست...


پ.ن:گلم!دل به غم ها دادن و از یآس ها گفتن کار آدمایی مثل تو نیست ! اینو بفهم...

پ.پ.ن: چرا انقدر پسم میزنی...نمیخوای بفهمی همراه خوبیم یا نه؟نمیخوای ببینی شریک خوبی هستم برای غمها و نا امیدیات یا نه؟دوست ندارم بازم بگم تا هرجا و هروقت که بخوای کنارتم.چون خودت بهتر میشناسی منو،فقط میخوام بدونی بیشتر از هروقت دیگه ای این حس اضافه بودن و بی مصرفی داره دیوونم میکنه....

پ.پ.پ.ن: غم اگر هست بذار باشه...شادیم بجاش هست...چه بخوای چه نخوای اینا همه میوه ی یک درختن...باید با هم بچینیشون...رسمشه...تو خودت بهتر از من میدونی!

پ.پ.پ.پ.ن: مثل ماها فراوونه پسر !!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |

Design By : Night Melody